دست نوشته های یک جنوبی
گروهان بجای خود ....(۱) ارشد گروه ، گروهباني بود كه چندماه پايه خدمتي داشت و مدتها بود كه پوتين پا شده بود ... من بهمراه سرباز صفرهاي ديگر كه تنها دو روز پايه خدمتي با خود حمل مي كرديم زير تابش مستقيم نور آفتاب منتظر سخن پراكني جناب گروهبان بوديم ... (( تقديم به رفيق شفيق ، همرزم همیشگي ام حسين گشتي )) ............................................................................................................... پي نوشت ها :

داشت يادم رفت بگم گروهبان يك نفر بود و سربازان ۱۹۰ نفر !!!
اين تنها برگه خاطره نوشته ي من از ايام دوران خدمت مقدس سربازي بوده كه در مجموع ۴ روز به درازا كشيده شد . ( هر چند خاطرات چهار روزه چهل ساله بوده )
پس از مدتها بالاخره اين پست وبلاگ با عنوان وبلاگ ( مينيمال ) جور در آمد ، چه مبارك سحري بود....
براي بزرگي كردن بايد بزرگ بود ، انسانهاي كوچك توانايي بزرگي كردن را هرگز نخواهند داشت باور كنيم.
مجدداً ، دوست عزيزم و مهربان و هميشه خندانم ، محمودخان دشتيان نسب ، مدتها بود به باهم خنديدن عادت كرده بوديم اكنون مرا در غم خود شريك بدان..
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت
12:32 توسط حمید.ش| |

